تبليغاتX
وبلاگ یک دانشجوی اطلاع رسانی
من عاشق رشته ام هستم و این وبلاگو واسه دوستام راه اندازی کردم
 قصه ی عشق...

 

 

مهر ورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که تویی

بر نیاید دگر آواز از من !

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست ،

بپذیریم به جان ،

هر جز میل دل او

بسپاریم به باد !

آه !

باز این دل سر گشته ی من

یاد آن قصه شیرین افتاد  :

 

بیستون بود و تنمنای دو دست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین ،

تیشه می زده فرهاد !

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس ،

نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد .

 

کار „ شیرین „ به جهان شور بر انگیختن است !

عشق در جان کسی ریختن است !

 

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است .

 

رمز شیرینی این قصه کجاست ؟

که نه تنها شیرین ،

بی نهایت زیباست :

آن که آموخت به ما  درس محبت می خواست :

 

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

 

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی با نرسی

سینه بی عشق مباد !     

                                      فریدون مشیری

 

|+| نوشته شده توسط زهره در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 بهیاد آن روزها ی زیبا...

 

صدای روضه از بلندگوی اتوبوس به گوش می رسد. اشک ها همچون مروارید هایی شفاف روی گونه های پاک زائرین جاری می شود.قلب ها به تپش افتاده، نفس ها در سینه ها حبس شده است، دل ها

 

آرام و قرار ندارد چرا که لحظه ی وصال نزدیک است.  

لحظه ی دیدار با پاک ترین انسانی که زمین به خاطر او آفریده شده است. لحظه ی دیدار با چهار امام

 

غریب بقیع و دیدار پیکر والاترین زن جهان در جمعه ای نه چندان دور!            

اتوبوس هنوز هم در حال حرکت است. نسیمی ملایم شروع به وزیدن می کند سرم را از پنجره بیرون می کنم. وارد شهر شده ایم. اما حالم مثل همیشه نیست؛ هر انسانی هنگام ورود به شهری نا آشنا

 

احساس غربت تمام وجودش را فرا می گیرد اما این احساس غربت نیست احساس قرابتی است سراسر شور و هیجان! مناره های مسجد النبی کم کم نمایان می شوند همچون انسان بلند قامتی هستند که با رویی گشاده ما را به میهمانی خویش فرا می خوانند. ساعت یازده و نیم شب است.

 

اتوبوس از کنار گنبد سبز و زیبای پیامبر اعظم که همچون سیمای دلربایش توجه هر رهگذری را به خود

 

جلب می کند؛ عبور می کند و راهی هتل می شود. وقی وارد هتل می شوم از خستگی روی تخت ولو می شوم ولی مسجد امن و حرم حبیب و غربت ائمه ی بقیع لحظه ای از ذهنم نمی رود. 

 

که باید تا اذان صبح منتظر می ماندم و...

 

ودیدار ...

 وبی تابی دل...   

      

|+| نوشته شده توسط زهره در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 با تو طپش قلبم را احساس کردم...
 

 

* قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .

* قلب من ، من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی .

* قلب من ، من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم .

* از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری ، به تو بدهم .

* هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی .

آرتای خوبم دوستت دارم که دلیل تپیدن قلبم هستی

مکتوب - پائولو کوئیلو : برگزیده هایی از * نامه ای به قلبم *

|+| نوشته شده توسط زهره در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 برای تو که راز زندگیم هستی...

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و تست

تا اشاراتِ نظر نامه رسان من و تست

 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان ِ من و تست

 

روزگاری شد و کس مردِ رهِ عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و تست

 

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و تست

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش،ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست

 

این همه قصه فردوس و تمنّای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه عشق است نشان من و تست

 

سایه، زآتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و تست

|+| نوشته شده توسط زهره در شنبه هشتم تیر 1387  |
 نقاش دل من...
 

 

از خدا همیشه میخواستم دلم رو رنگ خودش نقاشی کنه

وقتی دلم تو رو دید که رنگش اسمونی بود فهمیدم که خدا نقاش این دل بوده

و از رنگ خودش دلت رو نقاشی کرده  تو رو هم نقاش این دل بی نقش ما کرده

تو شدی نقاش دل ما قلمی برداشتی کشیدی بر این دل بی تاب ما

خط زدی و از عشق گفتی ،آغاز شدم از رنگ تو همه جان شدم

آرتای... من  تمام نشد این نقش تو در این دل بی تاب من نقش رخ زیبای تو...


 وروح وجسم من همانند پروانه ی هست که اگر تو نباشی دنیای به این بزرگی برایش همچون قفسیست...

من معنای واقعی صداقت و پاکی را در تو یافتم آرتا...

از تو به خدا رسیدم
خدایی که هر لحظه حافظ من و توست از شر شیطان

اگر تا آخر عمرم سر از سجده هم بر ندارم باز نتوانسته ام ذره ی
از آن نعمتی که خداوند به من هدیه کرده است را شاکر باشم

و تو بر من همان نعمت  و هدیه زیبای خداوند هستی

|+| نوشته شده توسط زهره در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 مادرم روزت مبارک...
 

این روز را به مادر خودم و مادر آرتای عزیزم و همه ی مادر های خوب دنیا تبریک می گوییم...

 

             Image and video hosting by TinyPic

 


مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران

مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.

گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم،

حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت

کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي،

تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 تقدیم به آرتای عزیزم
 

 

عاشق بودن

عاشق بودن
تجربه تمامي احساسات بيرون از عشق
و از نو بازگشت به عشق است

عاشق بودن
تحمل رنج و درد
وتوانايي غلبه و از ياد بردن اين رنج و درد است
عاشق بودن
همان است که بداني ديگري کامل نيست
بتواني بخش هاي نازيبا را ببيني ولي
بر بخش هايي که دوست مي داري تاکيد کني
و شادمانه هر دو را بپذيري

عاشق بودن
برپا ساختن ستونهاي استوار بر بناي احساسات است
ولي جايي نيز براي تغيير بگذار
چون
داشتن احساس يکسان در تمام عمر
جايي براي رشد. تجربه و آموختن نمي گذارد
عاشق بودن
توانمند بودن در پذيرفتن ايده ها و واقعيت هاي نو است
دانستن آن است که ديگري نيزآنچه که بوده باقي نمي ماند
و تغيير آرام آرام او را دگرگون مي کند.

عاشق بودن
بخشيدن تا سر حد فقر است
والاترين هديه ها بين دوستان
اعتماد است و درک متقابل
اين دو ارمغان عشق اند
عشق ايثار چيزي بيش از تمامي خود است
تنها در طلب لبخندي کوچک.

عاشق بودن
ديدن نه تنها با چشم که با دل است.
پرورش بينشي در ژرفاي احساس خود و ديگري است
داشتن درکي نيکو از پيوند ميان دو انسان است.
عاشق بودن فدا کردن خود به تمامي است.
آماده تا بگويي:
( اينک من

دوستت دارم بسيار بسيار !
نداي تمام وجودم )
نه اينکه هر دم به رنگي در آيد و هر روز
نوايي دگر سازي تا پذيرفته شوي
بلکه چنان تغيير کني تا نور خوبي ها
ظلمت کمبودهايت را بپوشاند !
 

آرتای خوبم دوستت دارم...

....

...

..

.

|+| نوشته شده توسط زهره در جمعه سی و یکم خرداد 1387  |
 تنهابها نه ی حیاتم...

دریایی خواهم ساخت

ماهی جوان در ذهن خود مرور می کرد که چگونه در دریا بر منقار پرنده ای ماهیخوار گرفتار آمده بود و در آسمان با تلاش فراوان از منقار او رهیده و اینکه در گودالی خشک

و کوچک در بیابان به سر می برد. همچنان تقلا می کرد و لب های خود را به تمنای آب بر هم می زد، به یاد حرف های شاه ماهی افتاد:

 «تا میتوانی عاشق باش، که وجود دریا و حیات تو در گرو ماهیان عاشق آن است».

تاریکی شب بر دلتنگی اش افزود. نای حرکت نداشت ولی همچنان با تلاش آب را در

زمین می کاوید و به حیاتش می اندیشید. باز به یاد حرف های شاه ماهی افتاد که می گفت:

 <<عشق حیات توست>>

 معنای این کلام را نمی دانست ولی با یاد آن دلش را آرام می کرد.

چهره زیبای شاه ماهی را به یاد آورد و تنهایی خود را در گودال. اینک چقدر خود را نیازمند نگاه مهربان شاه ماهی می دید. بغض در گلویش ترکید و اشک در چشمانش

حلقه زد و آنقدر گریست تا خواب عمیقی فرو رفت. بیدار که شد نوازش آب را بر پولک

هایش احساس کرد. آب از کجاست؟ لحظه ای درنک کرد. آری، دیگر معنای کلام شاه ماهی را حس می کرد و اینکه چرا آب دریاها شور است. با خود زمزمه ای کرد؛

دریایی خواهم ساخت.

|+| نوشته شده توسط زهره در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  |
 تقیم به تو ...
 

|+| نوشته شده توسط زهره در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387  |
 تقدیم به آرتای عزیزم....
TinyPic image

 

با تمام وجودم تقدیم به آرتا

تموم اين سفر فقط، به خاطر تو بود و بس

تموم اين خطر فقط به خاطر تو بود و بس

به خاطر نگاهِ تو وقتي به من زُل زده است

تو بهتِ بيداري ما به خواب من پل زده است

شبِ خيالِ ما بخير! اما سحر منتظره!

مي تونه رويا نباشه، من و تو و يه پنجره!

گرچه تو اين دور و زمون هرکي به فکر خودشه

يه بي صدا پيدا ميشه که هم صداي تو بشه

تو لحظه هاي اين سفر، من به ترانه مي رسم

به جاي هر گلايه اي به عاشقانه مي رسم!

|+| نوشته شده توسط زهره در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  |
 به سویت سفر خواهم کرد...
 

ديري است
مثل ستاره ها
از شوق ماهيان و تنهايي خودم
پر کرده ام
ولي
مهلت نمي دهند که مثل کبوتري
در شرم صبح پر بگشايم
با يک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم
اما
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه اي که با شب مي رفت اين فال را براي دلم ديد.

 

توستاره ي غريبي
تو شکوه باور من

|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  |
 
TinyPic image

به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

 

دراین ساحل که من افتاده ام خاموش...

دلم تنها...

غمم دریا...

 وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها ...

 

خروش موج با من می کند نجوا

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

 

من را آن دل که بر دریا زنم نیست

 

زپا این بند خونین بر کنم نیست

 

امید انکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست...

.....

.........

..............

|+| نوشته شده توسط زهره در جمعه دهم خرداد 1387  |
 روشنای من ...
|+| نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 معرفی آرتا و...

 

خیلی از کسایی که در چند ماه اخیر به وبلاگ من سر می زنند خیلی کنجکاو شدند که بدونند این آرتا کیه ؟چیه؟و...

 

آرتا یک پشتیبان و حامی هست که مقدس و درستکاره...

نامی که به حق انتخاب کرده اند ...

 

آرتا جواب و پاداش همه ی نامردیها و از پشت خنجر زدن ها و .... نارفیقانم است

پاداشی که خداوند در مقابل سکوت و صبر من در برابر این دوستانی که از هزرار دشمن بدتر بودن ، هست...

 

آرتایی که معجزه ی خداوند هست در زندگی من ....

آرتایی که سرشار از نیکی و پاکی ست...

آرتایی که به تنهای به اندازه ی همه نا رفیقها ، رفیق و مونس من هست...

آرتایی که آشنایی با او همانند تولدی دوباره بود...

آرتایی که گویی از همان اول تمام نوشته هایم برایش بود...

آرتایی که اولین کسی بود که معنای واقعی (...) را فهمید...

...

...

...

...

 

شاید بعدها در آینده خود اوآمد و خود را بیشتر معرفی کرد...

می خواهم این کار بزرگ به دست خودشان انجام گیرد ...

 

واز خداوند خواهانم که همه ی دوستان واقعی ، آرتای ، در مسیر زندگیشان داشته باشند...

....

....

......

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 تقدیم به آرتا...

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

مانیز که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم

 هر پسین

  این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست

     نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

            مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟

                           ای راز

                                 ای رمز

                                         ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

 

......

....

..........

|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 جشن موفقیت ....

 

سلام

 

سلام به همه ی دوست و دشمنانم ...

 

کسایی که باز هستند و به وبلاگ من سر می زنند....از کسایی که خودشون رو دشمن

 

نامیدنند واقعا براشون متاسفم که ذهن و فکر خودشون رو به این که کی من موفق می

 

شم یا شکست می خورم مشغول کردن به جای این فکرها می تونستند به چیزهای

 

بهتری که برای خودشون ربط داره و مهمه فکر کنند....

 

کسایی که به اسم یه دشمن همیشگی و ای بدبخت اومدن نظر دادن حتما حتما من را

 

می شناسند اگر من چیزی را بخواهم حتما هم بدست میارم هم انجام می دهم پس بیش

 

از این به فکر شکستهای من نباشند که شکست برای من مفهومی نداره به خصوص از

 

وقتی که  یکی از دوستانم خودشان را آرتا نامیدند و من رو راهنمایی می کنند و تنهام

 

نمی گذارند....

 

 

آرتای که خبر موفقیتم را بهم دادند....

 

 

که احساس شادی و موفقیت را بیشتر مدیون  ایشان هستم...

 

پس ازاین به بعد همه بدونند که من هیچ وقت شکست  نمی خورم چون...

...

...

اولا خدای مهربانی دارم که الطاف رحمانیش  همیشه شامل حال من هست...

و

و

و

واینکه مرا با بنده ی خوب و شایسته خویش آشنا کرد که نامش آرتا هست

 

پس چگونه شکست برایم معنا خواهد داشت؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 برایت ای همه ...

 

آرتا=درستکار و مقدس و...

 

|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 چرا...
 
چررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

ميخواهم بدانم چرا، چرا،چهره ها هميشه باهاله ايي ازاندوه گره مي خورند.

 

چرا هميشه بعدازتلاشهاي روزانه زندگي مان ، به گوشه ي انزوايي کشانده مي شويم تا به خودمان بينديشيم و درآن موقع اخمي از بدبيني برديدگانمان نقش مي بندد وموجي ازاضطراب برچهره مي نشيند وازخوکردن و پيوند بستن نوميد مان ميسازد.

 

چرا هرموقعيکه ازغوغاي زندگي به خود وبه اين دنيا مي انديشيم ودرتفکرهاي عميق وخيالات بلند غرق ميشويم ناراحتي به وجودمان احاطه ميکند وسايه ي غمي ناشناس برجانمان مي افتد ودورازنشاط وشعف درتنهايي اندوهگين خودمان مي نشينيم وسردردودست ميگيريم وبا نم اشکي  وباخود گفتگويي داريم .

 

چرا هميشه عمق روح وفکرمان با اندوه و پستي -- و ابتذال باشادي همراه است .

 

چرا روح هاي بلند ودلهاي عميق ، اندوه ، پائيز، سکوت وغروب را دوست تردارند.

 

چرا دراين روزگارهرچه عميق است وجدي و غمناک و هرچه سطحي است خنده آور وشاد ودلپذير.

 

مگرنه اينست که بدبيني ، نگراني وعشق باوجودهرشخص سرشته واجين شده است ودرعمق وجود اضطراب براي خودلانه کرده است .

واينک خودرا درقفسي به نام دنيا ،که نامش مينامند اسيرمي بينم و هستي را ، دربرابرخودکوچک وسرد و زشت مي بينم . چرا که جز اضطراب ، انتظار وتلخکامي چيزي را برايم به همراه ندارد ومن خودرا باديگران، همه وجزباخويشتن تنها مي بينم وبااين زمين وآسمان وهرچه است بيگانه .

 

بايد هرزمان وهرلحظه وهرموقع  انديشيد دربيان حرفي که درخلوت فکراست مثل يک اخم ، يک سکوت سنگين وغمناک ، يک لبخند تلخ ، حرفهايي که اوج ميگيرند وبي وزن مي شوند وتنها فقط وفقط درفضاي ذهن وخيال پروازمي کنند . چقدر باهمه ي حرفها بيگانه شده ام ويالااقل ميتوانم بگويم بيگانه ميشوم ، مثل پرنده اي بلند پروازبرفراز همه ي شعرها، عشق ها وحرف ها چرخ ميخورم ودرخويش تا ميخورم ومي

شکنم مانند آفتاب فروردين بانوازش سرانگشتان باران بهاري ، مي رويم ، ميخواهم که برويم تا باظاهربه دروغين خود شادي بخش تمام پهنه پهنه ي  زمين باشم تا خنده هايم تمام فضاي بودنم را، وجودم را،

افق تا افق سقف آسمان را دربرگيرد. ديگرنمي خواهم  بگويم ، نميخواهم بينديشم ، نمي خواهم دوست داشته وعشق ورزم ، نمي خواهم باشم . دوست دارم خودم وهرچه دراين دنياوزندگي بدآن بسته است برروي اين زمين وزندگي ودوست داشتن هاي پوچ خاکي بگذارم وتنهاي تنها دورشوم وهمه چيزرا درزيرپاي خود بگذارم وبگذرم .


 

کاش مي شد، اين نگاه غوطه ورميان اشک را—برجهان ديگري نثارکرد—کاش مي شد، اين دل فشرده – بي بهاترازتمام سکه هاي قلب را – زير آسمان ديگري قمارکرد.
 

 

|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 برایت...

 

بعضی وقتها در زندگی آدم اتفاقهای می افته که شبیه به یک معجزه هست ...

معجزه ی که هر آن می توان حظور خدا را احساس کرد ....

 

این درست همان لحظه ی هست که دلی میشکند و به درد می آید و نامیدی همه ی روح ادمی را تسخیر می کند

در این لحظات دل آدمی صیقل می یابد وزلال می شود همانند آیینه....

 

در این لحظات خداوند انسانهای پاک و وارسته ی را به کمک دل درد مند می فرستد....

انسانهای که هر آن نشانه ی از خداوند رحیم هستند ...

 

اسانهای که می توانند مسیر زندگی یک فرد که نه مسیر زندگی یک خانواده را عوض کنند....

شاید بی آن که خود بدانند یا بخواهند ...

 

چرا که این تقدیر الهی است...

 

من با وجود این که سختیهای زیادی در زندگیم دیده ام ولی تمام موفقیت و سربلندیم را هم مدیون سختیهای هستم که خداوند مانندیک هدیه در مسیر زندگیم  به من داده است

 

وشاید بهترین نعمت و هدیه ای که در این برهه از زندگیم به من داد یک دوست و راهنما بود که هر چه بیشتر می گذرد سنگ صبور و  هم راز من می شود ....

 

نمی دانم شاید خداوند به خاطر گریه های شبانه ام .ویا.....مرا با اوآشنا کرد

من واقعا لیاقت چنین نعمتی را نداشتم ...

 

خداوند بزرگترین نعمت روی زمین وآسمانها را به خانواده ی ما احسان نمود...

وآن نعمت واحساس چیزی نیست جز یک دوست ....

 

دوستی که خدایست با دلی افلاکی....

 

باری

 

کسی که روح وسیع وزیبایش روشنایی بخش زندگیمان هست...

 

دوستی که همه ی نوشته های وبلاگم تقدیم به او و روح بزرگش است

 

دوستی که خود را آرتا نامید

...................

............................

.......................................

|+| نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  |
 سلام....
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
 

وبر تو که همه مظهر روشنایی وپاکی هستی آرتا

................

.......................

...............................

 

|+| نوشته شده توسط زهره در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 ...
|+| نوشته شده توسط زهره در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 

 

سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

 

سلام ای غم لحظه های جدایی

خدا حافظ ای شعر شبهای روشن

 

خدا حافظ ای قصه ی عاشقانه

خدا حافظ ای آبی روشن عشق

 

خدا حافظ ای عطر شعر شبانه

خدا حافظ ای همنشین همیشه

 

خدا حافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

 

تو را می سپارم به دلهای خسته

تور ا می سپارم به مینای مهتاب

 

تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم آگر شب شکسته

 

تو را میسپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تورا تا نسوزد

 

به دل مسپارم تور ا تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

 

اگر  روزگار این صدار ا نگیرد

خدا حافظ ای برگ وبار دل من

 

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگرسبز رفتی اگر زرد ماندم

 

خدا حافظ نو بهار همیشه

 

خداحافظ...

.....................

........................

..............................

|+| نوشته شده توسط زهره در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 خداحافظ...
 

 

          خداحافظ

|+| نوشته شده توسط زهره در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 ستایشگر دوست...
آرتا...

انسانهای خوب نماینده ی خداوند هستند بر روی زمین...

من ستایشگر یزدان پاک هستم که...

که مرا با یکی از نماینده های خود ...

آشنا کرد...

سپاسگزارت هستم...

به خاطر...

....................

............................

......................................

همه خوبیهایت....

به خاطر همه ی راهنمائیهایت....

به خاطر...

....................

..............................

......................................

|+| نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 مناجات الشاکین...

ملجأ گریزهای من ! شنوای آوای من ! خدای درد آشنای من ! تنها پناهگاه من !

 

خدای من !

گریزان به شکایت آمده ام . از تهاجم نفس لئیم بسیار به بدی امرکننده ودر خطایا شتابنده ودر سرکشی آز ورزنده وبه خشم کیفر آمیز تو دست یازنده .

 

خدا! خدا! این نفس ، مرا به لبه پرتگاه می کشاند وهلاکم می کند .

 

این نفس چه بهانه جو وبلند آرزوست . اگرش شری رسد فریاد وناله وشکایت می کند واگرش خیری ، ممانعت . این نفس چه بازیگوش وبیهده جوست .

 

خدایا!

از شریان این نفس خون غفلت می جهد ودر درختان باغ سموم خطا می وزد .

 

خدایا!

این نفس عنان مرا به پرتگاه گناه می کشد وگریز به بوستان توبه ات را زنجیرم بر پای می نهد.

 

خدای من !

گریز نده به شکایت آمده ام . از دشمنی که پرنده روحم را دانه گمراهی می پاشد ودام انحراف می گسترد و از شیطانی که پنجه اغوا بر قلبم می فشرد .

 

خدای من !

کرت قلبم را هرزه گیاههای وسوسه پر کرده است ودور آن را پرچین هوا گرفته است .

 

خدای من !

این نفس دست به دست هوا وهوسم می دهد ودنیا را به همیاری او برایم آرایشی دلفریبانه می کند وبین من وعبادت تو ، من وطاعت تو ، من وعشق تو دیوار می کشد.

ملجأ من ! به تو شکایت من می کنم از سنگ دلم که سیل وسوسه را دوام نمی آورد ، می لغزد ، می غلطد وزیروزبر می شود .

 

مقصود من !

به تو شکایت می کنم از چشمانی که خوف را از گریه خشکیده اند وکویر دیدگانی که