بعضی وقتها در زندگی آدم اتفاقهای می افته که شبیه به یک معجزه هست ...
معجزه ی که هر آن می توان حظور خدا را احساس کرد ....
این درست همان لحظه ی هست که دلی میشکند و به درد می آید و نامیدی همه ی روح ادمی را تسخیر می کند
در این لحظات دل آدمی صیقل می یابد وزلال می شود همانند آیینه....
در این لحظات خداوند انسانهای پاک و وارسته ی را به کمک دل درد مند می فرستد....
انسانهای که هر آن نشانه ی از خداوند رحیم هستند ...
اسانهای که می توانند مسیر زندگی یک فرد که نه مسیر زندگی یک خانواده را عوض کنند....
شاید بی آن که خود بدانند یا بخواهند ...
چرا که این تقدیر الهی است...
من با وجود این که سختیهای زیادی در زندگیم دیده ام ولی تمام موفقیت و سربلندیم را هم مدیون سختیهای هستم که خداوند مانندیک هدیه در مسیر زندگیم به من داده است
وشاید بهترین نعمت و هدیه ای که در این برهه از زندگیم به من داد یک دوست و راهنما بود که هر چه بیشتر می گذرد سنگ صبور و هم راز من می شود ....
نمی دانم شاید خداوند به خاطر گریه های شبانه ام .ویا.....مرا با اوآشنا کرد
من واقعا لیاقت چنین نعمتی را نداشتم ...
خداوند بزرگترین نعمت روی زمین وآسمانها را به خانواده ی ما احسان نمود...
وآن نعمت واحساس چیزی نیست جز یک دوست ....
دوستی که خدایست با دلی افلاکی....
باری
کسی که روح وسیع وزیبایش روشنایی بخش زندگیمان هست...
دوستی که همه ی نوشته های وبلاگم تقدیم به او و روح بزرگش است
دوستی که خود را آرتا نامید
...................
............................
.......................................
|
+| نوشته شده توسط
زهره در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
|